تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

یک ماه پر افتخار گذشت. در این یک ماهه اول اعتراضات, برای اولین بار مردم خود رهبر جنبش بودند و البته به بهترین شکل ممکن این بزرگ را به انجام رساندند. و برای اولین بار بعد از انقلاب 57 تمام اختلافات نظری و تاریخی به حاشیه رانده شد و صاحبان ایده ها و نظرهای مختلف با هم متحد شدند برای یک هدف. هدفی به قدمت 100 سال برای حاکمیت بر سرنوشت خویش, برای انتخاباتی آزاد که میوه انقلاب بزرگ مشروطه بود. خواست ما و پدران ما در انقلاب 57 و پدربزرگ های ما در انقلاب مشروطه همه یک چیز است, البته اینبار پخته تر. در مشروطه اکثریت را درد مجلس نبود, برای عدالتخانه قیام شد, هر چند که دو سید با زیرکی امضای مشروطه از شاه مریض گرفتند. در 57 اکثریت می خواستند بساط شاهنشاهی و اشرافیت و فخر فروشی  شاه مریض را برچینند, کسی را درد جمهوریت نبود, اگرچه به همت نخبگان, با جمهوری مخالفتی نکرد رهبر جدید. اینبار همه می دانند که قدرت مادام العمر و قدرتی که مستقیما توسط توده انتخاب نمی شود فساد آور است. آیا این کافی است؟ من فکر نمی کنم و بر روشنفکران وظیفه می دانم که اهداف را روشن تر و بی پرده تر تدوین نمایند. ما هرچه در اعتراضات خوب بوده ایم, فکری نکرده ایم که از اینهمه زحمت چه می خواهیم از رهبر (مریض؟)! بهرحال ما هیچگاه دقیق نمی دانسته ایم که چه می خواهیم, ولی یک شخص را می شناسیم که حاکمی چون او می جوییم. کسی که دو رژیم در بد گویی اش کم نگزاشتند و تا توانستند تاریخش وارونه جلوه دادند, اما همیشه در دلها بوده. نامی ساده اما آشنا و با مصما, محمد مصدق.

نمی دانم چه رازی است چنین بزرگی. از هر گروه و دسته در خفا ستایشش کنند و در ظاهر لعنتش فرستند از ترس او که بر محبوبیتش حسد می برد و از جسد زیر خاک رفته اش می لرزد. او همیشه کلید درهای بسته سیاست این خاک کهن بوده. چه بهر مردم و چه از برای حکام. بقول مسعود بهنود, شاه در دوران بن بست, یک مصدقی (بختیار) را بکار گمارد و رقیبش برای ضد فن, مصدقی دیگری (بازرگان). امروزه هم کودتا چیان در گره هسته ای آنرا با ملی شدن نفت در دولت مصدق قیاس می کنند. ما نیز در جنبش سبز خود نباید این سرمایه همیشگی را فراموش کنیم. هم برای تدوین اهدافمان و هم برای روشهای مبارزه. این را در وهله  اول رهبران (میرحسین و ...) باید در نظر گیرند و بعد ما (که اینبار به نوعی رهبر هم شده ایم). پیشنهاد می کنم یک ماه از 29 تیر تا 29 مرداد خود را مصدقی کنیم, که این یک ماه چون دهه محرم برای متشرعان است. در این یک ماه وقایع زیادی با مصدق مرتبط است: 30 تیر (اعتراضات مردمی برای مصدق), 15 مرداد (فرمان مشروطیت که همه می دانیم مصدق میوه رسیده و آبدار آن بود), 25 و 28 مرداد (کودتای ننگین علیه دولت مصدق), و ... با برگزاری تجمعات در این روزها و همراه داشتن عکسهای مصدق هم لرزه بر دشمنان قسم خورده اش می انداریم و هم مردم را متحد تر می کنیم ( چرا که هموست نقطه مشترک همه آزادیخواهان). با لینک دادن ها از سخنان و عکسها و تاریخ مصدق در بالاترین و فیسبوک (که امروزه تاثیرشان بر کسی پوشیده نیست) شاید ایده های بهتری در زمینه روش اعتراض و اهداف پس از اعتراض بیابیم. پس اگر موافقید رهبر غایب این یک ماهه مصدق باشد و رهبر حاضر آن میرحسین (و البته خود مردم).

پ.ن. خواندن (دوباره خواندن) کتاب تاریخ مشروطه ایران نوشته احمد کسروی را مفید می دانم, چرا که نزدیکی عجیبی بین این حرکت و جنبش مشروطه می بینم.

 

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 8:42  توسط غریبه آشنا  | 

زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای بهار گریه میکردن پریا

پریای نازنین
چتونه زار میزنین؟

باتوم و گوله که خوردین پریا
چندتاتون که درجا مردین پریا

ولیکن قصه تموم نیست پریا
آخر این قصه شوم نیست پریا

گرچه تلخه قصه‌مون از این سرش
هپی اندینگه، قشنگه آخرش

پریای نازنین
واسه چی زار میزنین؟

قصه‌ی یه ملته قصه‌ی ما
اینجوری تموم نمیشه پریا

دلاتون نازک نازک میدونم
بهتون وارد شده شوک میدونم

میدونم تاب مصیبت ندارین
طاقت غصه‌ی ملت ندارین

میدونم پاک ناامیدین پریا
آه دلسردی کشیدین پریا

ولی ما ملت باسابقه‌ایم
در کج و راست شدن نابغه‌ایم!

گاهی هم با خودمون لج میکنیم
هرچی هم راست باشه کج میکنیم

پشتمون گرمه به چاه نفت و گاز
غافلیم که نداره عمر دراز

شیرشو تا آخرش وا میکنیم
فکر فردامونو فردا میکنیم!

ما عجیبیم پریا
اما نجیبیم پریا

گاهی سوی دشمنان پل میزنیم
گاهی به تیم خودی گل میزنیم

گاهی با کله میریم تا ته چاه
گاهی عکسی‌رو میذاریم توی ماه

اگرچه روانی نیستیم پریا
ولی یک کم مازوخیستیم پریا

گاهی در تاریخ بیداری ما
جلوهای داره خودآزاری ما

گاهی صدتومن میدیم یارو بره
تو نگو چوب و پیازم دسره

زندگی‌رو گاهی آسون میگیریم
گاهی از سختی اون جون میگیریم

ولی وقتی پاش بیفته پریا
لوزه‌ی دشمنا جفته پریا !

همه مون رستم شاهنامه میشیم
مرد و زن وارد برنامه میشیم

دشمنو یک شبه رسوا میکنیم
حکم بدبختیشو امضا میکنیم

قپی نیستش پریا راست میگم
از همون عزمی که با ماست میگم

اگه دشمن نره بیرون خبرش
ما دماوندو میکوبیم تو سرش

پریا بگم بگم از عربا
که چی آورده بودن بر سر ما

یا از اسکندر مقدونی بگم؟
از دلاورهای ایرونی بگم

یا بگم از مغول و حوادثش
تیمور لنگ و وجود ناقصش!

ما چه چیزائی که دیدیم پریا
چه بلاها که کشیدیم پریا

ولی بر غرور خود پا نزدیم
توی هیچ شرایطی جا نزدیم

طول تاریخو به این راه دراز
همه با هم اومدیم حماسه‌ساز

الانم که این حرامی اومده
اون یکی هم اینو حامی اومده

ما با این حرامیا جنگ میکنیم
عرصه‌رو به جفتشون تنگ میکنیم

اینجوری نیست که همینجور بمونه
دیکتاتور میخواد، ولی نمیتونه

پریا شادی کنین خنده کنین
پریا دشمنو شرمنده کنین

میدونم سخته ولی سعی کنین
یعنی تصمیم بگیرین رأی کنین !

اسم رأی اومد خراب شد پریا
دلتون بازم کباب شد پریا

زنده شد در دلتون یاد ندا
اسم اون تو گوشتون کرد صدا

یاد کشتار جوونای وطن
خون گرم پیرمرد و پیرزن.
×××

پریای نازنین
میخواستم زار نزنین

خودمم اشکم دراومد پریا
وقت خودداری سراومد پریا

بغضی که توی دل ما تک تکه
آخرش یه روز با هم میترکه

خوبه تا اون روزا سرحال باشیم
شاد و سرزنده و فعال باشیم

کار ما سوگ و عزا نیست پریا
گریه کردن کار ما نیست پریا

وقت انتشار غم نیست عزیزان
اگه نه غصه که کم نیست عزیزان

پریا زنهای میهن پریا !
سمبل بزرگی زن پریا !

زن های ما توی این تظاهرات
واقعاً کرده بودند مردارو مات

جواب دیکتاتورای زمونه
توی مشتای گره کردشونه

زار و زار نه،
تک و توک گریه میکردن پریا
خنده هم میکردن این آخریا

گرچه تلخه قصه‌مون از این سرش
هپی اندینگه، قشنگه آخرش ...

----------------------------------

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 12:2  توسط غریبه آشنا  | 

بر شانه ي ِ من کبوتري ست که از دهان ِ تو آب ميخورد
بر شانه ي ِ من کبوتري ست که گلوي ِ مرا تازه ميکند.
بر شانه ي ِ من کبوتري ست باوقار و خوب
که با من از روشني سخن ميگويد
و از انسان ــ که رب النوع ِ همه ي ِ خداهاست.



من با انسان در ابديتي پُرستاره گام ميزنم.







در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد
در کوچه مردي بر خاک افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره کودکي لبخندي زد.



آدم ها هم تلاش ِ حقيقت اند
آدم ها همزاد ِ ابديت اند
من با ابديت بيگانه نيستم.




زنده گي از زير ِ سنگچين ِ ديوارهاي ِ زندان ِ بدي سرود ميخواند
در چشم ِ عروسکهاي ِ مسخ، شبچراغ ِ گرايشي تابنده است
شهر ِ من رقص ِ کوچه هاي اش را بازمي يابد.



هيچ کجا هيچ زمان فرياد ِ زنده گي بي جواب نمانده است.
به صداهاي ِ دور گوش ميدهم از دور به صداي ِ من گوش مي دهند
من زنده ام
فرياد ِ من بي جواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.







مرغ ِ صداطلائي ي ِ من در شاخ و برگ ِ خانه ي ِ توست
نازنين! جامه ي ِ خوب ات را بپوش
عشق، ما را دوست مي دارد
من با تو روياي ام را در بيداري دنبال مي گيرم
من شعر را از حقيقت ِ پيشاني ي ِ تو در مي يابم



با من از روشني حرف ميزني و از انسان که خويشاوند ِ همه ي ِ
خداهاست



با تو من ديگر در سحر ِ روياهاي ام تنها نيستم.

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 2:27  توسط غریبه آشنا  | 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 6:15  توسط غریبه آشنا  | 

The tree of liberty must be refreshed from time to time with the blood of patriots & tyrants

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 2:8  توسط غریبه آشنا  | 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله / بهار سرخ امسال مثل هر ساله هنوزم تیر و ترکش قلب ُ میشناسه / هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله نخواب آروم گل بی خار و بی کینه / نمی بینی نشسته گوله تو سینه آخه بارون که نیست رگبار باروته / سزای عاشقای خوب ما اینه نترس از گولۀ دشمن گل لادن / که پوست شیرِ پوستِ سرزمین من اجاق گرمِ سرمای شب سنگر / دلیل تا سپیده رفتن و رفتن نخواب آروم گل بادومِ ناباور / گل دل نازک خسته گل پرپر نگو باد ولایت پرپرت کرده / دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر دوباره قد بکش تا اوجِ فواره / نگو این ابرِ بی بارون نمی ذاره مثل یار دلاور نشکن از دشمن / ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره نذاشت همصدایی رو بلد باشیم / نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم کتابای سفید ُ دوره می کردیم / که فکر شب کلاهی از نمد باشیم نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب / نگو کو تا دوباره بپریم از خواب بخون با من نترس از گوله دشمن / بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره / نگو تقدیر ما صدتا گر داره به پیغامِ کلاغای سیاه شک کن / که شب جز تیرگی چیزی نمیاره نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره / نخواب وقتی که خون از شب سرازیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره / بخون با من بیا تا من نگو دیره سکوت شیشه های شب غمی داره / ولی خشم تو مشت محکمی داره عزیزِ جمعه های عشق و آزادی / کلاغ پر بازی با تو عالمی داره نخواب ای حسرت سفره، گل گندم نباش تو دالونای قصه سردرگم نخواب رو بالش پرهای پروانه که فریاد تو رو کم داره این مردم لالا لالا دیگه بسه گل لاله

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 0:54  توسط غریبه آشنا  |