تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا نگه دارد
+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 11:25  توسط غریبه آشنا  | 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرود از یادت

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 0:7  توسط غریبه آشنا  | 

آن پدر که مانده بی-وطن
در حصار غربتی مديد،
طفل خود گرفته در بغل
صبح روز عید.

بوسدش به عشق،
گویدش به مهر؛
با غرور جاودانه اش:
طفل من! جان من!
سرزمین ما؛
مانده از گذشته یادگار،
میهن تو افتخار توست!
افتخار ماست آن دیار!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«واتس افتخار؟»

گویدش پدر:
سربلندی است
آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،
اعتلای نام میهن است،
با تلاش و کوشش مدام!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«وات دو یو مین اعتلای نام؟»

گویدش پدر:
بایدت تلاش،
تا که نام سرزمین خود؛
جاودان کنی!
پرچمش؛
خار چشم دشمنان کنی!

با تلاش من،
با تلاش تو،
با تلاش ما:
میشود وطن
پر زنیکی و
خالی از بدی

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»


هادی خرسندی

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 7:45  توسط غریبه آشنا  | 

بود مردی شیردل خصم افکنی

گشت عاشق پنج سال او بر زنی

داشت بر چشم آن زن همچون نگار

یک سر ناخن سپیدی آشکار

زان سپیدی مرد بودش بی‌خبر

گرچه بسیاری برافکندی نظر

مرد عاشق چون بود در عشق زار

کی خبر یابد ز عیب چشم یار

بعد از آن کم گشت عشق آن مرا را

دارویی آمد پدید آن درد را

عشق آن زن در دلش نقصان گرفت

کار او برخویشتن آسان گرفت

پس بدید آن مرد عیب چشم یار

این سپیدی گفت کی شد آشکار

گفت آن ساعت که شد عشق تو کم

چشم من عیب آن زمان آورد هم

چون ترا در عشق نقصان شد پدید

عیب در چشمم چنین زان شد پدید

کرده‌ای از وسوسه پر شور دل

هم ببین یک عیب خود ای کور دل

چند جویی دیگران را عیب باز

آن خود یک ره بجوی از جیب باز

تا چو بر تو عیب تو آید گران

نبودت پروای عیب دیگران

+ نوشته شده در  87/12/26ساعت 11:2  توسط غریبه آشنا  | 

بیارید این آتش زردشت بگیرد همان زند و اوستا بمشت

نگه دارد این فال جشن سده همان فر نوروز و آتشکده

همان اورمزد و مه و روز مهر بشوید به آب خرد جان و چهر

کند تازه آیین لهراسبی بماند کین دین گشتاسبی

(فردوسی بزرگ )

+ نوشته شده در  87/12/25ساعت 9:59  توسط غریبه آشنا  | 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت 2:50  توسط غریبه آشنا  | 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 4:54  توسط غریبه آشنا  |