تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

من ندانم به نگاه تو چه رازي است نهان

که من آن راز توان ديدن و گفتن نتوان

+ نوشته شده در  87/11/30ساعت 5:37  توسط غریبه آشنا  | 

کنم هر شب دعا مهرت رود از قلب من بیرون

ولی آهسته می گویم :خدایا بی اثر باشد

+ نوشته شده در  87/11/29ساعت 0:25  توسط غریبه آشنا  | 

خدایا کفر نمیگویم، 
پریشانم، 

چه میخواهی تو از جانم؟! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. 

خداوندا! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی 

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی 

به زیر پای نامردان بیاندازی 

و شب آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر میگویی 

نمیگویی؟! 

خداوندا! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایهی دیوار بگشایی 

لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرفتر 

عمارتهای مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر میگویی 

نمیگویی؟! 

خداوندا! 

اگر روزی بشر گردی 

ز حال بندگانت با خبر گردی 

پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. 

خداوندا تو مسئولی. 

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن 

در این دنیا چه دشوار است، 

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… 




دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در  87/11/23ساعت 6:5  توسط غریبه آشنا  | 

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش..... نماند هیچش الا هوس قمار دیگر.
+ نوشته شده در  87/11/22ساعت 7:14  توسط غریبه آشنا  | 

آری, تا شقایق هست زندگی باید کرد

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 7:48  توسط غریبه آشنا  |