تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

طلا که پاکه چه منتش به خاکه

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 2:44  توسط غریبه آشنا  | 

چند تو خوانی ام که هان!
جامه رها کن و بیا!
نیست وطن لباس تن
تا که ز خویش برکنم

غرب وطن نمی شود، خانۀ من نمی شود
شرق کهن نمی شود
خانه چرا دگر کنم

مهر وطن سرشت من، دوزخ آن بهشت من
روز و شبان و دم به دم
دم ز وطن وطن زنم

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 4:23  توسط غریبه آشنا  |