تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس   
برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد   
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك    
فكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد    
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب   
ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد    
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين    
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد   
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه     
اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد    
گر شد از جور شما خانة موري ويران    
خانة خويش محال است كه آباد كنيد    
كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار    
شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 21:27  توسط غریبه آشنا 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 
دکتر خسرو فرشید ورد


+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 22:23  توسط غریبه آشنا 

آن‌چه ز توست حال من، گفت نمی‌توانم‌اش چون تو به ‌من نمی‌رسی، من به تو چون رسانم‌اش
هر نفس‌ام فراق تو، وعده به محنتی کند هر چه به من رسد ز تو، دولت خویش دانم‌اش
زهرم اگر دهی خورم چون شکر و، ز غیر تو گر شکری رسد به من، هم‌چو مگس برانم‌اش
زخم، گر از تو آیدم، مرهم روح سازم‌اش رنج، چو از تو باشدم، راحت خویش خوانم‌اش
مُلک‌ام اگر جهان بُود، ترک کنم برای تو اسب‌ام اگر فلک بُود، در پی ِ تو دوانم‌اش
تیر که از کمان تو در طرفی روان شود برکنم از نشانه و در دل خود نشانم‌اش
مرد ِ طبیب را خبر از تپش جگر دهد خون ِ دلی که هم‌چو اشک از مژه می‌چکانم‌اش
دل به تو داده‌ام ولی باز درین تردُدم تا به تو چون گذارم‌اش یا ز تو چون ستانم‌اش
سیف اگر ز بَهر تو مال فدا کند، مرا «دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانم‌اش»

سیف فرغانی

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 5:39  توسط غریبه آشنا 

گفتم خراج مصر طلب می کند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
"حافظ"
+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 4:7  توسط غریبه آشنا 

آتش ِ عشق تو در جان خوش‌تر است / جان، ز عشق‌ات آتش‌افشان خوش‌تر است
هر که خورد از جام عشق‌ات قطره‌ای / تا قیامت مست و حیران خوش‌تر است
تا تو پیدا آمدی، پنهان شدم / زان‌که با معشوق، پنهان خوش‌تر است
درد عشق تو که جان می‌سوزدم / گر همه زهر است، از جان خوش‌تر است
درد، بر من ریز و درمان‌ام مکن / زان‌که درد تو، ز درمان خوش‌تر است
می‌نسازی، تا نمی‌سوزی مرا  / سوختن در عشق تو زان خوش‌تر است
چون وصال‌ات هیچ‌کس را رویی نبست / روی در دیوار ِ هجران خوش‌تر است
هم‌چو شمعی، در فراق‌ات هر شبی / تا سحر، عطار، گریان خوش‌تر است

عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 18:29  توسط غریبه آشنا 

آنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه ای بود از زلال جام جان افزای تو
 "حافظ"
+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 18:9  توسط غریبه آشنا 

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید / که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم / گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید / که حلقه ای ز سر زلف یار بگشاید
ترا که حسن خدا داده هست و حجله بخت / چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی غش / کنون بجز دل خوش هیچ در نمی باید
جمیله ای ست عروس جهان ولی هش دار / که این مخدره در عقد کس نمی پاید
به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر / به یک شکر ز تو دلخسته ای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند / که بوسه تو رخ ماه را بیالاید
+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 21:0  توسط غریبه آشنا 

زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی, نامعلوم و باور نکردنی می آید که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم. گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلدان را کشیده - اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل اینست که به نظرم آشنا می آید. شاید برای همین نقش است ... شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن می کند.
+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 4:3  توسط غریبه آشنا 

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
 تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک / باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی / دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی / صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
 خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب / بیمار بازپرس که در انتظارمت
 صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار / بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
 خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد / منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
 می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار / تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل / در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
 حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست / فی الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت
+ نوشته شده در  87/06/12ساعت 21:0  توسط غریبه آشنا 

من که دیگر نیستم، حالا چه فرقی می‌کند؟
بی حضور یک نفر، دنیا چه فرقی می‌کند؟
لا به‌لای ازدحام این‌همه بود وُ نبود
هستی‌ام با نیستی آیا چه فرقی می‌کند؟
با شما هستم ... شما یی که مرا نشنیده‌اید
با شما خانم و یا آقا ... چه فرقی می‌کند؟
این‌که هرشب یک نفر از خویش خالی می‌شود
واقعا در چشم آدم‌ها چه فرقی می‌کند؟
من به هر حال آمده‌ام تا با تو باشم مهربان
واقعیت باش یا رویا ... چه فرقی می‌کند؟
واقعیت باش رویا باش، اصلا نباش! من
که دیگر نیستم ... حالا چه فرقی می‌کند؟

« مهدی میچانی»<
+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 20:5  توسط غریبه آشنا 

هزار جهد بکردم که یار من باشی /  مرادبخش دل بی‌قرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی / انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند / تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او /  اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند / گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی / دمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من / گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من / اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی / به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم / مگر تو از کرم خویش یار من باشی

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 7:56  توسط غریبه آشنا 

به من گفتند راه این است
چاه این است
ولی آن را نکردم گوش
من از راه دگر رفتم
ز راهی
پرت و دور و کور
و اکنون
بر هدف هستم

"نصرت رحمانی"
+ نوشته شده در  87/06/02ساعت 19:42  توسط غریبه آشنا 

I like this nice clip from youtube:
link
+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 7:52  توسط غریبه آشنا