تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته ازین دست به دعاها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو بیبنه

دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته ازین دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزودارم توو سینه
که دوباره چشم من تو رو بیبنه

 

لینک آهنگ

p.s. I love this song

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 23:44  توسط غریبه آشنا 

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش / حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده / مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشی / نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست / بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
طریق خدمت و آیین بندگی کردن / خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار / و از آن که با دل ما کرده‌ای پشیمان با
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو / خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازیست / به شیوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن / تو را که گفت که در روی خوب حیران باش
+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 21:44  توسط غریبه آشنا 

غـــــــــــم دل با كه بگويم كه مرا يارى نيست

جز تـــــــــو اى روحِ روان، هيچ مددكارى نيست

غم عشق تو به جان است و نگويم به كسى

كه در اين بــــــــاديه غمزده، غمخوارى نيست

راز دل را نتوانــــــــــــــــــم به كسـى بگشايم

كه در اين ديــــــــــــر مغان رازنگهدارى نيست

ساقى، از ساغـــــر لبـــــريز ز مـــى دم بـربند

كه در اين ميكـــــده مىزده، هشيارى نيست

درد من، عشق تــــــو و بستر من؛ بستر مرگ

جز تواَم هيچ طبيببــــــى و پــــــرستارى نيست

لطف كن، لطف و گـــــــذر كن به سر بـــالينم

كه به بيمــــــــــارى من جان تو، بيمارى نيست

قلـــــــــم ســـــرخ كشم بر ورق دفتر خويش

هان كه در عشق من و حُسن تو، گفتارى نيست

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 19:54  توسط غریبه آشنا 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
"سعدی"
+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 2:9  توسط غریبه آشنا 

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت / یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت / عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 22:15  توسط غریبه آشنا 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود
چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای
که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر می‌روی تن به طوفان سپار

"سعدی"
+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 1:51  توسط غریبه آشنا 

لیلی
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب می کند.
من آبروی عشقم
هشدار... تا به خاک نریزی.
پرکن پیاله را
آرام تر بخوان
آواز فاصله های نگاه را
در باغ کوچه های فرصت و میعاد
بگشای بند موی و بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله، اما نه با عتاب.
رمز شبان درد
شعر من است.
گفتی گل در میان دستت می پژمرد
گفتم که خواب در چشم هایت، به شهادت رسیده است.
+ نوشته شده در  87/05/08ساعت 6:43  توسط غریبه آشنا 

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید / عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر / برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود / از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز  / شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم / گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم / گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح / ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ / همتی تا به سلامت ز درم بازآید
+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 1:9  توسط غریبه آشنا