لبش میبوسم و در میکشم می
/ به آب زندگانی بردهام پی
نه رازش میتوانم گفت با کس / نه کس را میتوانم دید با وی
لبش میبوسد و خون میخورد جام / رخش میبیند و گل میکند خوی
بده جام می و از جم مکن یاد / که میداند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب / رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسند / بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار / به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدایی / که باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت درکش ای حافظ زمانی / حدیث بی زبانان بشنو از نی
نه رازش میتوانم گفت با کس / نه کس را میتوانم دید با وی
لبش میبوسد و خون میخورد جام / رخش میبیند و گل میکند خوی
بده جام می و از جم مکن یاد / که میداند که جم کی بود و کی کی
بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب / رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل از خلوت به باغ آورد مسند / بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار / به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان از آن قالب جدایی / که باشد خون جامش در رگ و پی
زبانت درکش ای حافظ زمانی / حدیث بی زبانان بشنو از نی
+ نوشته شده در 87/04/27ساعت 10:28  توسط غریبه آشنا
