تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

همه سر به سر تن به کشتن دهیم       از آن به که کشور به دشمن دهیم
چو بخت عرب بر عجم چیره شد            همی بخت ساسانیان تیره شد
همان زشت شد خوب,خوب شد زشت   شده راه دوزخ پدید از بهشت
به ایرانیان زار و گریان شدم                  ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت           دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت
با تخت , منبر برابر شود                      همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز                    نشیبی دراز است پیشش فراز
به گیتی نماند کسی را وفا                  روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک و از تازیان                   نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان , همه ترک و تازی بود            سخنها به کردار بازی بود
نه جشن و نه رامش, نه گوهر نه نام       به کوشش ز هر گونه سازند دام
ز شیر شتر خوردن و سوسمار               عرب را به جایی رسیدست کار
که تاج کیان را کند آرزو                        تفو باد بر چرخ گردان , تفو
+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 9:35  توسط غریبه آشنا 

دیروز به توبه ای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه
+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 17:25  توسط غریبه آشنا 

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 23:15  توسط غریبه آشنا 

ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با اینهمه مستی از تو هشیارتریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟

+ نوشته شده در  87/01/03ساعت 1:48  توسط غریبه آشنا 


بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران
+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 21:16  توسط غریبه آشنا 

هر روزتان نوروز - نوروزتان پیروز
نوروز مبارک.
+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 21:15  توسط غریبه آشنا 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم
+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 6:5  توسط غریبه آشنا