| واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند |
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
|
| مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس |
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
|
| گوییا باور نمیدارند روز داوری |
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
|
| یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان |
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
|
| ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان |
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
|
| حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد |
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
|
| بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی |
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند
|
| صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت | قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنن |
How's Hassan's Cow? she doesn't have neither milk nor tits. They took her milk to India. Marry a Kurdish Woman. Name her amghezy...Around her hat reddish. Aachin and Vaachin cross one of your legs!
Uncle chain Knitter: Yes. Have you knit my chain? Yes. Did you throw it behind the mountain? Yes... Father has just arrived....What does he bring?......!]
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
!نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
هر دو جانسوزند، این کجا و آن کجا
دختری در زیر یار و پیرمردی زیر باز
هر دو مینالبد، این کجا و آن کجا
مرده ای در حال غسل و دلبری در توی حوض
هر دو عریانند، این کجا و آن کجا
چکمه پای مهین و چکمه شمر لعین
هر دو پاپوشند، این کجا و آن کجا
شکر مازندران و شکر هندوستان
هر دو شیرینند، این کجا و آن کجا
شعر حافظ شعر است و شعر ماست شعر
هر دو شعرند، این کجا و آن کجا
شعاع مهر از خاور
نوید صبحدم میداد
شب تیره سفر می کرد
جهان ازخواب بر می خاست
و خورشید جهان افروز
شکوهش می شکست آنگه
خموشی شبانگاه دژم رفتار
و می آراست
عروس صبح رازیبا
وی می پیراست
جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار
زمین را بوسه زد لبهای مهر آسمان آرا
و برق شادمانیها
به هر بوم و بری رخشید
جهان آن روز می خندید
میان شعله های روشن خورشدی
پیام فتح را با خود از آن ناورد
نسیم صبح می آورد
سمند خستهپای خاطراتم باز می گردید
می دیدم در آن رویا و بیداری
هنوز آرام
کنار بستر من مام
مگر چشم خرد بگشاید و چشم سرم بندد
برایم داستان می گفت
برایم دساتان از روزگار باستان می گفت
سرکشی می فشانم من به یاد مادر نکام
دریغی دارم از آن روزگاران خوش آغاز
سیه فرجام
هنوز اما
مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری
دریغا صبح هشیاری
دریغا روز بیداری
يك روز رسد نشاطي اندازه دشت
افسانه زندگي همين است عزيز
در سايه كوه بايد از دشت گذشت
| سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم | که من نسیم حیات از پیاله میجویم |
| عبوس زهد به وجه خمار ننشیند | مرید خرقه دردی کشان خوش خویم |
| شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست | کشید در خم چوگان خویش چون گویم |
| گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید | کدام در بزنم چاره از کجا جویم |
| مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی | چنان که پرورشم میدهند میرویم |
| تو خانقاه و خرابات در میانه مبین | خدا گواه که هر جا که هست با اویم |
| غبار راه طلب کیمیای بهروزیست | غلام دولت آن خاک عنبرین بویم |
| ز شوق نرگس مست بلندبالایی | چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم |
| بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک | غبار زرق به فیض قدح فروشویم |
که کسی می میرد
که کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد
نجات من بدست توست
از این محبس نجاتم ده
لباس کهنه تن را بسوزان و حیاتم ده
بیا و نقطه پایان به شعر عمر من بگذار
تنم دیوار بین ماست
تنم را از میان بردار
مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری شهادت را صدا باشم
همیشه در مصاف مرگ نقاب از چهره میافتد
چه در میدان چه در بستر پس بیماری ممتد
بیا و جامه عصیان بپوشان بر صدای من
که تنها سهم من این است
هراس بی صدا مردن
مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری
شهادت را صدا باشم
نقاب از چهره ام بردار
به آیینه نشانم ده
سکوتم بدتر از مرگ است
بمیرانم زبانم ده
بیا و جامه عصیان بپوشان بر صدای من
که تنها سهم من این است
هراس بی صدا مردن
مرا از وحشت و تردید رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری
شهادت را صدا باشمما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیدارد
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی
گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم، درباخته در پایی
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
زنهار نمیخواهم کز قتل امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شگفتنها و رستن های ابدی خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شايد
يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد
زندگی شايد
ريسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد
زندگی شايد طفلی است که از مدرسه برمی گردد
زندگی شايد افروختن سيگاری باشد، در فاصلهی رخوتناک دو هم آغوشی
يا عبور گيج رهگذری باشد
که کلاه از سر برمی دارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بی معنی میگويد "صبح بخير"
زندگی شايد آن لحظه مسدودی است
که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ويران می سازد
و در اين حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقی که به اندازه يک تنهايی است
دل من
که به اندازه يک عشق است
به بهانههای ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زيبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه يک پنجره می خوانند
آه …
سهم من اين است
سهم من اين است
سهم من،
آسمانی است که آويختن پردهای آن را از من می گيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروک است
و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدايی جان دادن که به من میگويد:
"دستهايت را
دوست میدارم"
دستهايم را در باغچه می کارم
سبز خواهد شد، می دانم، می دانم، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخنهايم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای در هم و گردنهای باريک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دخترکی میانديشند که يک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محلههای کودکی ام دزديده است
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصويری آگاه
که ز مهمانی يک آينه برمی گردد
و بدين سان است
که کسی می ميرد
و کسی می ماند
هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد، مرواريدی صيد نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگينی را
می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين
می نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه می ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود
