تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی

+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 8:10  توسط غریبه آشنا 

دورانی بود که ریل‌ها
دور از قطارها می‌ایستادند
و خاک‌سپاری ما را نظاره می‌کردند
شهرهای جنگ‌زده
روی دست‌های ما خزه می‌شدند
ما پاره‌های آهن را
به یاد روزهای مویه و طنین
در ذهن سازهای زهی انباشته می‌کردیم
به انتظار خزه‌های آواز
در سنگفرش آفتاب
بهار را در سازهای زهی تکرار می‌کردیم.
+ نوشته شده در  86/09/29ساعت 2:34  توسط غریبه آشنا 

زندگی٬ رسم خوشایندی است
زندگی٬ بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی٬ چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی٬ جذبه دستی است که می چیند
زندگی٬ نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی٬ بُعد درخت است به چشم حشره
زندگی٬ تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی٬ حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی٬ سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی٬ دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی٬ شستن یک بشقاب است
زندگی٬ یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی٬ مجذور آینه است
زندگی٬ گل به توان ابدیت
زندگی٬ ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی٬ هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم٬ باشم
آسمان٬ مال من است
پنجره٬ فکر٬ هوا٬ عشق٬ زمین٬ مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 3:27  توسط غریبه آشنا 

شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر.
 ليک هرگز نپسنديم به خويش،
که چو يک شکلک بی جان، شب و روز ،
بی خبر از همه ، خندان باشيم.
بی غمی عيب بزرگی ست،
که دور از ما باد!
زندگی صحنۀ يکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پيوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.
+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 3:25  توسط غریبه آشنا 

گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست


گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود, چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز این بی بقای خاک

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت 19:59  توسط غریبه آشنا 

چو ضحاک شد بر جهان شهریار / برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز / برآمد بر این روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان / پرآکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند / نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز / به نیکی نرفتی سخن جز به راز

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 4:6  توسط غریبه آشنا