تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
+ نوشته شده در  86/08/13ساعت 2:15  توسط غریبه آشنا 

وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید که آخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران که رای پیر از بخت جوان به
شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیات است ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر ولیکن گفته حافظ از آن به
+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 4:33  توسط غریبه آشنا 

از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است
هم اين زمين سياه و هم آسمان سياه است

روبسته زان نشستيد در پيشگاه تاريخ
کز اينهمه جنايت، رخسارتان سياه است

دست قلم شکستيد ، پای سخن ببستيد
ای روشنی ستيزان ، افکارتان سياه است

هر تار موی يک زن ، بندد مسير تقوا؟
اين خود گواه آن بس ، پندارتان سياه است

هر حيله ای که داريد، در آستين تزوير
هر جادويی که بستيد در کارتان سياه است

هر خطبه ای که خوانديد ، هر جمعه بر سر کوی
خلقی گريست زيرا ، گفتارتان سياه است

ميخانه ها ببستيد ، بتخانه ها گشوديد
با خون وضو نموديد ، کردارتان سياه است

شد پرده ی سياهی ، معيار پاکی زن
ای صبحدم گريزان ، معيارتان سياه است

زين شرم ، روی ما نيز در هر مکان سياه است
از بس ستاره کشتيد روی زمان سياه است

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 23:52  توسط غریبه آشنا 

اسم ِ تو نجاتم داد ، از دامن ِ تاریکی
شب عطر ِ گــُل آوُرده ! یعنی که تـو نزدیکی!!
میبوسمت امشب یا می ترسم از آئـینه !؟
بی طاقته دل گرچـه این فـاصله شیرینه
+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 23:50  توسط غریبه آشنا 

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 9:41  توسط غریبه آشنا 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي، لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم

اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!

اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!

گواهي بخواهيد، اينك گواه:

همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير

از اين دست، عمري به سر برده ايم

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 8:47  توسط غریبه آشنا 

حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
                                                                                                              "دکتر شریعتی"
+ نوشته شده در  86/08/06ساعت 0:33  توسط غریبه آشنا 

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ای پونه بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من

مثل یک دسته گل عقاقیا
دلمو باز میکنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل عقاقیا
من میمونم و گل عقاقیا

گل ای پونه بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ای پونه بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من
+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 10:19  توسط غریبه آشنا 

ايران تنها کشوري است که در آن مي‌توانيد وسط خيابانهاي آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن‌هاي لباس‌هاي مدل جديد برويد، در تاکسي نظرات سياسي‌تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما براي ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.
+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 10:19  توسط غریبه آشنا 

از حادثهء جهان زاينده مترس
واز هرچه رسد چو نيست پاينده مترس
اين يكدم عمر را غنيمت ميدان
از رفته مينديش وز آينده مترس
+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 10:16  توسط غریبه آشنا 

خانه اي خواهم ساخت
آسمانش آبي
باز باشد پنجره هايش به پذيرايي نور
ساحت باغچه اش پر ز نسيم
حوض ماهي پر آب
قامت پاک درختانش سبز
و تو را خواهم خواند که در اين خانه کنارم باشي
سينه آينه تصوير تو را مي جويد
که در آيي چون نور
تو بدين خانه بيا
در خيابان اميد
کوچه باور سبز
نبش ميدان صبوري
آن جا
خانه اي خواهي يافت
سردر خانه چراغي روشن
روي سکويش گلدان گلي
در دل خانه اجاقي دلگرم
با حضور تو در اين خانه چه جشني بر پاست
آسمان شب اين خانه پر از چشمک و مهتاب و نسيم
ناودانش پر از موسيقي آب
اي سرآغاز اميد
+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 10:12  توسط غریبه آشنا 

در و ديوار دنيا رنگي ست
رنگ عشق .
خدا جهان را رنگ كرده است .
رنگ عشق .
واين رنگ هميشه تازه است و
هرگز خشك نخواهد شد .
از هر طرف كه بگذري لباست به گوشه اي خواهد گرفت و
رنگي خواهد شد .
اما كاش چندان هم محتاط نباشي
شاد باش و بي پروا بگذر
خدا كسي را دوستتر دارد كه لباسش رنگي تر است .

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 10:10  توسط غریبه آشنا 

هميشه صداهاي بلند را ميشنويم !پر رنگ ها را ميبينيم ! سخت ها را ميخواهيم !غافل از اينکه خوبها اسان ميايند ! بيرنگ ميمانند ! بي صدا ميروند.
+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 9:52  توسط غریبه آشنا 

ای سبد هاتان پر خواب
... سیب آوردم سیب

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 7:41  توسط غریبه آشنا 

زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
پریای نازنین
چتونه زار می زنین؟
پریا گشنتونه نون ندارین؟
پریا تشنتونه آب ندارین؟
پریای آبادان
پریای شاتره
پریای ماسوله
آب می خواین یا گلوله؟
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
پریای نازنین
ببینم صیغه میشین؟
صیغه شین نون درآرین
طبق قانون در آرین
صیغه با اجازه شرع نبی
دم صبحی, غروبی, نصف شبی
صیغه نیم ساعته, ده دقیقه
واسه هر جور سلیقه
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
پریای نازنین
اگه 9 ساله شدین
توی هر حجله یه مرد بی قرار
واستاده به انتظار
اگه فریاد بکشین هوار کنین
اگه فکر کنین یه جور فرار کنین
جوابش از سوی داماد کتکه
هدیه عروسیتون مشت و چکه
پریا عروسیه, دامادیه
پریا از نظر قانون شرع
این یه امر عادیه
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
پریای نازنین
تا کمر توی زمین
جار چیا جار می زنن
جار سنگسار می زنن
سنگ های ریز و درشت
دونه دونه مشت و مشت
میباره بر سرتون
نمیشه باورتون
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
پریای خسته جون
پریای خسته دل
پریای مردنی
بهتر از این چی می خواین؟
جامعه مدنی
زار و زار گریه می کردن پریا
از جفای روزگار گریه می کردن پریا
پریای نازنین
کنج زندون اوین
دلتون خنده می خواد, شادی می خواد؟
دلتون مژده آزادی می خواد؟
شاملو مرده پریا
گوگوش نمرده پریا
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
پریا گشنتونه؟
پریا تشنتونه؟
پریا از گشنگی, بعضیاتون
با مردای غریبه میرین بیرون؟
پریا جنازتون فردا توی بیابونه؟
بچه تون توی خونه منتظر آب و نونه؟
پریا درست می شه
همین روزا, درست می شه
فردا سهم نفتتون
به آدرستون پست می شه
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
پریای خاک تو سر
پریای خاک تو گور
چه تونه زار می زنین؟
پریا زار نزنین, زر نزنین!
پریا زر نزنین, خفه بشین
پریا کاری نکنین عصبانی بشم, وزن و آهنگ شعر و ول کنم پاشم بیام با روسری خفه تون کنم, عین عنکبوت بندازمتون توی بیابونا!

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت 5:16  توسط غریبه آشنا 

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرر بار ، این قفس را

بر شکن و زیر زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درا

نغمه آزادی نوع بشر سرا

وزنفسی عرصه این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیّاد

آشیانم ، داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است ، گل به بار است

ابر چشمم ، ژاله بار است

این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این

بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن

مرغ بیدل ، شرح هجران

مختصر ، مختصر کن
+ نوشته شده در  86/08/04ساعت 20:31  توسط غریبه آشنا 

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخیهای کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سرابه بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 22:4  توسط غریبه آشنا 

 در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد 

 

و می تراشد.

 

اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين 

 

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

 

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

 

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر 

 

هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط

 

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس

 

که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد 

  میافزاید.

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 21:57  توسط غریبه آشنا 

در گذر گاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي وشيريني خود ميگذرد
عشق هامي ميرند
رنگ ها رنگ دگر ميگيرند
و
فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا ميمانند

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 9:49  توسط غریبه آشنا 

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 9:37  توسط غریبه آشنا 

آنتونی رابینز : هر احمقی می تواند قانونی وضع کند که احمق دیگری به آن عمل کند.
+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 0:6  توسط غریبه آشنا