تبليغاتX
واژگان سربی یک پسر

واژگان سربی یک پسر

زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است

+ نوشته شده در  88/04/12ساعت 6:15  توسط غریبه آشنا  | 

The tree of liberty must be refreshed from time to time with the blood of patriots & tyrants

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 2:8  توسط غریبه آشنا  | 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله / بهار سرخ امسال مثل هر ساله هنوزم تیر و ترکش قلب ُ میشناسه / هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله نخواب آروم گل بی خار و بی کینه / نمی بینی نشسته گوله تو سینه آخه بارون که نیست رگبار باروته / سزای عاشقای خوب ما اینه نترس از گولۀ دشمن گل لادن / که پوست شیرِ پوستِ سرزمین من اجاق گرمِ سرمای شب سنگر / دلیل تا سپیده رفتن و رفتن نخواب آروم گل بادومِ ناباور / گل دل نازک خسته گل پرپر نگو باد ولایت پرپرت کرده / دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر دوباره قد بکش تا اوجِ فواره / نگو این ابرِ بی بارون نمی ذاره مثل یار دلاور نشکن از دشمن / ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره نذاشت همصدایی رو بلد باشیم / نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم کتابای سفید ُ دوره می کردیم / که فکر شب کلاهی از نمد باشیم نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب / نگو کو تا دوباره بپریم از خواب بخون با من نترس از گوله دشمن / بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره / نگو تقدیر ما صدتا گر داره به پیغامِ کلاغای سیاه شک کن / که شب جز تیرگی چیزی نمیاره نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره / نخواب وقتی که خون از شب سرازیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره / بخون با من بیا تا من نگو دیره سکوت شیشه های شب غمی داره / ولی خشم تو مشت محکمی داره عزیزِ جمعه های عشق و آزادی / کلاغ پر بازی با تو عالمی داره نخواب ای حسرت سفره، گل گندم نباش تو دالونای قصه سردرگم نخواب رو بالش پرهای پروانه که فریاد تو رو کم داره این مردم لالا لالا دیگه بسه گل لاله

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 0:54  توسط غریبه آشنا  | 

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود

پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود

***

نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

سیمین بهبهانی
۲۵ خرداد ۱٣٨٨

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 0:23  توسط غریبه آشنا  | 

کرمی که فقط بر کف این خاک خزیده‌ست
البته که غیر از خس و خاشاک ندیده‌ست

ای نخل سرافراز جوان، کرمک مفلوک
بالاتر از این، فکر بلندش نرسیده‌ست

این ملت رزم است که برخاسته هشیار
وان دولت ظلم است که اینگونه خمیده‌ست

این نسل جوان وطنم هست و بنازم
درسی که گرفته‌ست و رهی را که گزیده‌ست

صندوق به دوشی که گذشت از سر بازار
دزدی است کزین حوزه به آن حوزه دویده‌ست

پیغمبر دزدان که نشسته پس پرده
این سرقت بی‌سابقه را نقشه کشیده‌ست

با سارق صندوق بگوئید که افسوس
این بار برای تو کسی رأی نریده‌ست!

هادي خرسندي

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 10:25  توسط غریبه آشنا  | 

هــمــانا که آمــد شــما را خبـــــر / که مــــا را چه آمد ز اخـــــــتر به ســـر

از این مار خوار اهریمن چهـــرگان / ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد / همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد

از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده / شــــدی تیره نوروز و جــــــشن سده

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر / ز اخــــــتر هـــــمه تــــازیان راست بر

برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــــورد / بــــداد و بــــبـــخش هـــــــمی ننگرد

پیاده شود مـردم جـــنگ جــــــوی / سوار آنک لاف آرد و گفـت و گـــــــوی

شود خار هر کـس که بد ارجــمند / فرومـــــایـــه را بــخـــت گــــــــردد بلند

کشاورز جنگی شـود بـــی هــنــر / نــــژاد و بـــــــزرگی نـــــــیـــــاید به بر

ربــایــد هـمی این از آن آن از این / ز نـــفـــریــــن نــــدانــنـــــــد باز آفرین

هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد / بـــمیــــرند و کوشش به دشمن نهند

زیان کسان از پـــی سـود خویش / بــــجــویــنـــد و دیــن انــدر آرند پیش

بــریــزند خــون از پــی خواســتــه / شــود روزگــار مــهــان کـــــــــــاسته

ز شیـر شـتر خـوردن و سـوسـمار / عــــرب را به جــایی رسیدسـت کار

که تـــــاج کیــــانــــــی کـــنـــد آرزو / تــفــو بــر تــو ای چــرخ گـــردون تفو

همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر / کــنام پـلــنگان و شــیــران شــمــر

پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا / که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه

نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند / هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند

نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین / چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین

دریغ است ایران که ویـــران شـــود / کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود

همه سربه سر تن به کشتن دهیم / از آن به که ایران به دشمن دهیم

چو ایـــران مبـــــاشد تــــن من مباد / در این مرز و بوم زنده یک تن مباد
__________________

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 0:39  توسط غریبه آشنا  | 

آنکس که طويله‌ها جوابش بکنند
کمتر ز خر مرده حسابش بکنند
اين امت درمانده‌ي پرورده به جهل
ترسم که دوباره انتخابش بکنند

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت 0:26  توسط غریبه آشنا  | 

وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند."/جومو کیانتا/

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت 23:34  توسط غریبه آشنا  | 

شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم
که در میانه خارا کنی ز دست رها …
این صدای شکفتن را از بهار تنم بشنو
هر جوانه به آوازی گویدت که منم بشنو
هر جوانه به ایینی شد شکوفه پروینی
مست جلوه اگر گفتم شاخ نسترنم بشنو
بیش از این چه درنگ آرم ؟ چنگ زهره به چنگ آرم
بر رگش به هزار ایین زخمه گر بزنم بشنو
هر رگم رگ ساز اینک با فرود و فراز اینک
رای خود زدنم بنگر بانگ تن تننم بشنو
اوج شادی و سرشاری این منم ؟ نه منم ! آری
غلغلی به سبو از نو در می کهنم بشنو
گلشنی همه هوشیاری رسته در نگهم بنگر
عالمی همه لیداری خفته در سخنم بشنو
از تو جان و تنم پر شد
چون صدف که پر از در شد
آنچه گفتی و می گویی جمله از دهنم بشنو
نه که لولی مستت من جامه طرفه دستت من
وای حیف حریفان را بارها شدنم بشنو
این صدای شکستن را افتادن و رستن را
ای دلت همه خارایی از بلور تنم بشنو

+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 1:45  توسط غریبه آشنا  | 

در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 1:50  توسط غریبه آشنا  |